روزهای من


منزل
تماس
 

پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦

 

خداحافظی

 

دیگه نمیتونم اینجا بیام...ممنون که حالمو پرسیدین من خوبم....

فقط برام دعا کنید.همتونو میبوسم......خوش باشین.

 
 

ساحل : ۳:٥٦ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦

 

زرنگ می شويم

 

دیروز بعد از ظهر موفق شدم طلسم تنبلی رو بشکنم و برم عکاسی.خلاصه دیگه خوشگل موشگل کردم و رفتم عکاسی.بعدش که اومدم بیرون حس خوبی داشتم.حس اینکه بالاخره یه کار عقب افتاده انجام شد.کار به این سادگی چقدر سخت گرفته بودم.بعدش خواستم برم انقلاب برای خرید کتاب که دیدم یه کم دیره.برگشتم به سمت خونه ...سر خیابونمون چشمم خورد به یه کتابفروشی .گفتم برم تو یه نگاهی بکنم ببینم چه کتابایی داره؟که دیدم بله دو تا کتاب از زویا پیرزاد داشت هر دوشو خریدم(اسمشون :عادت می کنیم و چراغها را من خاموش میکنم)با یه پلاستیک جلد کتاب که کتابامو جلد کنم.اومدم خونه.شام درست کردم. برای اولین بار توی زندگیم استامبولی پلو درست کردم.جای همه شما خالی...همسری که شبا به زور شام میخوره ۳بشقاب ازش خورد.خوب شد زیاد درست کرده بودم.همشم میگفت وای دستت درد نکنه عین استامبولی پلوهای مادرم شده(مادر همسری سه ماه بعد از ازدواج ما فوت کرد.خدا رحمتش کنه خیلی مهربون بود و همه خیلی دوستش داشتند).منم کلی ذوق زده شده بودم.بعدشم عین این بچه های کلاس اولی نشستم کتابایی رو که تازه خریده بودم جلد کردم و کلی به همسری پز دادم و ذوق کردم.همسری هم میگفت آفرین کوچولوی من..توی کتاباتو خط خطی نکنی ها....دیگه بعدشم همسری اخبار همه کانالها رو که شخم زد و ته توی اخبار ماهواره رو هم درآورد رضایت داد که بخوابیم.امروز صبح هم که دستشویی توالت رو شستم و کلی برق افتاد.اینقده تمیز شده دوست دارم برم اونجا همش.ناهار هم که درست نکردم یه کمی از شام دیشب مونده بود خوردم و بعداز ظهر رفتم اپیلاسیون...کلی صاف و صوف کردم و الان اینقده از خودم خوشم میاد که نگو و نپرس.احساس آنجلینایی بهم دست داده...برگشتنی هم برای نخستین بار در تاریخ زندگی زناشویی تنهایی رفتم میوه فروشی محل و سبزی قرمه سبزی خریدم و الانم همش این سبزیا دارن منو صدا میزنن که بیا به فریاد ما برس...اومدم بابا....

پ.ن:(امروز صبح بهش زنگ زدم..اون گریه من گریه...ولی خیلی خوب برخورد کرد انتظارشو نداشتم..شمارمو گرفت گفت بهت زنگ میزنم..خدا کنه منو بخشیده باشه..خدا کنه خوشبخت باشه.) 

 
 

ساحل : ٦:٤۱ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦

 

نامفهوم

 

دیشب کلی برا خودم همین جوری الکی غصه خوردم و احساس تنهایی و بی کسی کردمناراحتی از دست خودم که همین جوری مفتی مفتی دارم روزامو از دست میدم و بدون هیچ کار یا سرگرمی جدیدی زندگی رو ادامه میدم.همسری هم که اینقدر کار و مسئولیتش توی شرکت سنگینه که ازش توقعی نمی شه داشت.نمیدونم چرا اینجوری شدم نه حرکتی نه تلاشی...حتی سه تار نازنینم رو هم کنار گذاشتم...همین جوری مونه گوشه اتاق تا کی بشه من یه آهنگ جدید یاد بگیرم؟ آهنگای قدیمی هم که بلد بودم اینقده نزدم که نمی دونم بازم یادم هستن یا نه؟خلاصه که بد اوضاعیه.یه عادت خیلی بد شایدم خوب (نمیدونم) که دارم اینه که اصلا اهل درد دل هم نیستم حتی پیش نزدیکترین دوستام هم به ندرت درددل میکنم اینه که همه چی همیشه رو دل خودم سنگینی میکنه...همه اطرافیانم اکثرا مشکلات زندگیشونو  با من در میون میذارن و حداقلش هم اینه که اگه نتونم کمک فکری بهشون بکنم لااقل خودشونو سبک میکنن اما من چی؟حتی یه بارم نشده که به یه نفر بگم منم این درد رو دارم یا دلم اینو میخواد یا کاشکی اونجور بشه و اینجور بشه...اینه که با وجود اینکه همیشه اطرافم خیلی آدما هستن اما همیشه احساس تنهایی میکنم...

امروزم از صبح که بیدار شدم هیچ کار خاصی نکردم. یعنی هر جا که میخوام برم چون خودمو مقید کردم که با یه نفر برم نمیشد چون همسری که تا دیر وقت سرکاره از طرفی هم نمی خوام مزاحم کسی بشم این شده که یه ماهه میخوام برم عکس برای روی دفترچه و مدرکم بگیرم هنوز نشده...آخه آدم اینقدر تنبل و وابسته؟البته تقصیر همسری هم هست که تا حالا هر کاری داشتم بلافاصله برام انجام داده و منم از خدا خواسته همه چیزو سپردم به اون.می خوام با این حسم مبارزه کنم.برا همین امروز طی یک عملیات انتحاری میخوام برم عکاسی و هرچند خیلی برام سخته عکس بگیرم.بعدشم برم ببینم پایان ناممو که داده بودم جلد گالینگورش کنن آماده است یا نه؟بازم احساس تنبلی میکنم ...ای دختر بد..

داستان (لکه ها)ی زویا پیرزاد رو خوندم.هوس کردم برم انقلاب و کل کتابهای این نویسنده رو بخرم و همشونو یه هفته ای ببلعمشاید امروز رفتم شایدم فردا.بالاخره از خونه موندن بهتره.میگن این نویسنده خیلی زنانه و قشنگ می نویسه.

خیلی پراکنده و نامفهوم حرف زدم؟ببخشید دیگه..خوبه اینجا رو دارم برای حرف زدن و گرنه خفه می شدم...شما وقتی اینجوری بی حوصله و تنبل و تنها هستید چه کار میکنید؟

?

 
 

ساحل : ۳:۳۸ ‎ب.ظ

 

شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦

 

زیارت

 

چهارشنبه بعداز ظهر همسری زنگ زد و گفت: دوست داری فردا(پنجشنبه) بریم قم؟ از طرف شرکت اتوبوس گذاشتن و ثبت نام میکنن اگه میخوای اسممونو بنویسم.منم گفتم بذار یه کم فکر کنم ببینم حسش هست یا نه؟ یکساعت بعدش به همسری زنگ زدم و گفتم که اسممونو بنویس.این شد که دیگه همسری  پنجشنبه ظهر ساعت ۱۲ اومد خونه و ناهار خوردیم..البته من زیاد حالم خوب نبود و به همسری گفتم نمیشه رفتنمونو کنسل کنیم؟ که درخواستم با مخالفت همسری روبرو شد و گفت نه نمیشه کنسل کنیم....بریم زیارت حالت خوب می شه.بعد از ناهار هم همسری ظرفا رو شست و میز رو جمع کرد و منم رفتم دراز کشیدم شاید یکم حالم خوب شه و تو این فاصله همسری برام نبات داغ درست میکرد..آب میاورد...مسکن می داد...هرکاری میکرد که من حالم خوب شه.ساعت ۳ بود که از خونه زدیم بیرون و رفتیم سر خیابون که سر راه سوار اتوبوس شیم..آخه اتوبوس شرکت از سر خیابون ما رد میشد..بقیه مسافرا که همشونم همکارای همسری بودن از دم در شرکت سوار شده بودن ولی ما شانس آوردیم دیگه اتوبوس از خیابون ما رد می شد و ما سر راه سوار شدیم.از خونه که اومدیم بیرون حال من بهتر شد و به همسری گفتم حالم انگار بهتره ها..اونم گفت چی میخوای برات بخرم؟منم گفتم برام کرانچی بخر..خلاصه دیگه کرانچی رو خریدیم و یه دفعه اتوبوس رسید و منم کرانچی به دست وارد اتوبوس شدم و یه جایی گیر آوردیم و نشستیم...نگاه کردم دیدم خانمهای همکارای همسری همه با چادر اومده بودن و فقط من با مانتو رفته بودم ،خوب شد که مقنعه پوشیدم البته اگرهم میدونستم که اونا همه با چادر میان بازم فایده نداشت چون من چادر مشکی نداشتم سرم کنم.دیگه هیچی نشستیم و به همسری گفتم من چادر میخوام...همسری هم گفت حالا اگه دیدیم میخرم برات.بی خیال...حسابی هم ازمون پذیرایی کردن با میوه و کیک و آبمیوه...خودمونم یه عالمه خوراکی برده بودیم که بیشترشو همسری بخشید به بچه های همکاراش.ساعت تقریبا ۷بود که رسیدیم به حرم حضرت معصومه و زیارت کردیم..حرم نسبتا خلوت بود و هوا هم خیلی خوب بود..منم برای همه دعا کردم برای خودم و ترانه جونم هم دعا کردم..برای همه دوستای وبلاگیم مخصوصا سمیرا جون و ونوس جون ومامانی هم دعا کردم.ایشالا برآورده بشه و من ازشون شیرینی بگیرم زودتر..بعدشم که ساعت تقریبا نه بود که رفتیم شام خوردیم..بعدش هم رفتیم جمکران...توی مسجد و کنار چاه.همه توی چاه جمکران دعا مینوشتن و مینداختن. منم یه دعا نوشتم و انداختم توی چاه...البته از شلوغی حرم نگفتم که با اینکه نسبتا خلوت بود نزدیک بود دو سه بار زیر دست و پا له بشم و همسریم بدون ساحل بشه..از دست این زنها چی بگم؟ها!!!هیچی نگم بهتره...ساعت تقریبا یک بود که راه افتادیم به سمت تهران و تقریبا ساعت ۴ صبح رسیدیم خونه...توی این سفر با دوتا ازخانمهای همکارای همسری آشنا شدم که هر کدومشون یه نی نی داشتن و همشم از دست نی نی هاشون می نالیدن و به من میگفتن خوش به حالت که بچه نداری...راحتی...خوش به حالت..منم می گفتم آره خوش به حالم...یه مسابقه هم از طرف شرکت برگزار شد که توی ماشین بهمون پرسشنامه دادن و ما پرش کردیم...من و همسری با دو تا خونواده دیگه برنده شدیم ببینیم چی بهمون جایزه میدن؟امروزمپایان نامه رو دادم برای صحافی گفت که چهارشنبه تحویلت میدیم..

 
 

ساحل : ۸:٢٧ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٦

 

تولد

 

چند روز پیش تولد نی نی دوستم بود البته دوستم تهران نیست که بخواد ما رو دعوت کنه. منم که اصلا فراموش کرده بودم که بهش زنگ بزنم و تبریک بگم تا اینکه همون شبی که تولد دخترش بود داشتم وبلاگشو میخوندم توی وبلاگش نوشته بود که امشب تولد هاناست.منم به خاطر اینکه دیروقت بود و نمیتونستم بهشون زنگ بزنم توی وبش براش کامنت گذاشتم و تبریک گفتم.دیروز هم دوستم عکسای تولد بچشو برام فرستاده بود.بچش یک سالشه ماشالا خیلی خوردنیه...همینجور هوس کردم گاز گازیش کنم...الهی.....این دوستم با اینکه همسن منه ولی وقتی با هم هستیم انگار که من ازش ۷-۸ سالی کوچکترم.قیافش خیلی خانومانه شده.مثل زنهای بزرگ میمونه(میدونم خودمم خیلی کوچولو نیستم)...البته من هم از اون دسته آدمهایی هستم که کلا چهره ام خیلی کمتر از سنم نشون میده و هرکی سنم رو میپرسه میگه؟۲۷؟نه.. کمتر بهت میاد.به خاطر همینم هر جایی که لازمه یه کم سنم بالاتر نشون بده مجبورم لباسای خانومانه بپوشم و یه جور آرایش کنم که سنم بالاتر نشون بده...اما همین دوستم همش لباسای جینگیل فینگیل میپوشه تا یه کم سنش پایین نشون بده.اون وقتا هم همش به من میگفت تو آخرش بی شوهر می مونی همه فکر میکنن تو بچه ای هیشکی نمیاد خواستگاریت...یاد اون روزا به خیر..

خیلی دلم براش تنگ شده...کاش این فاصله ها نبودن

 
 

ساحل : ۱:۱٤ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦

 

خلق هاپویی

 

همسری خوب شد خدا رو شکر..از همه شما هم ممنونم که براش دعا کردین...این چند روزه اینقدر تحویلش گرفتم که نگو و نپرس...همسری رو بستم به آبمیوه و آش و سوپ و جوشونده های گیاهی...حاضرم خودم مریض بشم ولی اون یه آخ نگه..وقتی ساکته یا مریضه یا ناراحته انگار که یه چیزی از وجودم کمه.تحملش برام سخته.ولی دیروز پریروزا یه کمی اوضاع روحی خودم میزون نبود...خلقم یه کم هاپویی شده بود...هر چی فکر منفی توی دنیا بود اومده بود توی سر من.اگه ....نشه چی؟اگه.......بشه چی؟غصه چیزایی رو می خوردم که اتفاق نیفتادن هنوز...هرچند وقت یه بار اینجوری میشم...منفی منفی...اینطور موقعها حوصله هیچ کاری رو ندارم...همسری هم خوب متوجه میشه اینطور مواقع رو..سعی میکنه منو از افکارمنفیم دور کنه.لوسم میکنه... با اصرار میبردم یه جایی که روحیه ام عوض بشه.دیروز زودتر از همیشه اومد خونه و گفت نمیخواد شام چیزی درست کنی میریم بیرون منم که اصلا حوصله نداشتم و گفتم نه.ولی همسری به مخالفتهای من توجه نکرد و رفتیم بیرون. یه کم خرید کردیم و شام خوردیم و همسری نصیحتم کرد که دختر خوبی باشم و خدا رو فراموش نکنم و زیاد سخت نگیرم....امروز وبلاگ ساناز جون رو هم که خوندم تاثیر خوبی روم داشت تصمیم گرفتم مثبت باشم و فکرای منفی نکنم...الانم حالم خیلی خوبه و سرحالم...صبح زود از خواب بیدار شدم.صبحانه خوبی خوردم و لباسای این چندروز رو شستم و همش به خودم میگفتم من مورد لطف کاینات هستم و کاینات صدای من رو میشنوه و به من عشق میورزه و خواسته های منو اجابت میکنه.خداییش هم خیلی تاثیر داشت،دست خودمونه که زندگی رو برای خودمون شیرین کنیم یا اینکه دستی دستی زهرش کنیم.الانم می خوام برم اتاق خوابو جارو بکشم و مرتبش کنم.راستی من ازتون یه راهنمایی میخوام اگه میتونید کمکم کنید.یه سرویس قابلمه دارم که جنسش استیله و مارکش هم استنبرگر هست.این قابلمه های من لکه روش میمونه حتی لکه ی آب..نمیدونم باید با چی بشورمشون که برق بیفتن؟فقط با جلاسنج برق میفته و خوشکل می شه...اما نمیدونم با چه ماده ای باید بشورمشون که خوشگل و براق بمونن؟خانمهای خونه اگه راهنماییم کنن و یه ماده شوینده بهم معرفی کنن، ممنون میشم.

 
 

ساحل : ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦

 

همسری کسل

 

همسری خوابه آخی...وقتی میخوابه چقدر دوست داشتنی تره..دلم میخواد همش نگاش کنم و بوسش کنم...کمی هم سرما خورده...دوروز تنهاش گذاشتما...فوری سرما خورده...این همسری من وقتی مریض میشه دوست داره خودشو خیلی برای همه لوس کنه...قبلانا که جاییش درد میگرفت یا سرما میخورد همه رو خبر میکرد...مخصوصا خواهراشو.اون طفلکیا هم هر دقیقه زنگ میزدن احوالشو می پرسیدن و می گفتن اینو بخور، اونو نخور..همسری هم خودشو بیشتر لوس میکرد.این میشد که هی به خودش تلقین میکرد که مریضه و احتیاج به دلداریهای دیگران داره.دیگران هم که بهش زنگ میزدن فقط زنجه موره میکردن.این میشد که پروسه بیماریش طولانی میشد و اگه قرار بود در عرض سه روز خوب بشه، دوهفته طول می کشید تا یه سرماخوردگی خیلی جزییش خوب بشه...مثلا یه بار همینطوری دکترش براش نوار قلب و تست ورزش و اینجور چیزا نوشته بود همسری هم اونا رو انجام داد که شکر خدا سالم سالم بود...تا یه هفته هرکی بهش می رسید میگفت قلبت چه طوره؟ای بابا..گاهی دلسوزی بیجا از دشمنی هم بدتره...این جریان باعث شد که یه روز من به همسری گفتم بیا تصمیم بگیریم وقتی مریض میشیم به کسی نگیم..باور کن دیگران به جای اینکه حال مارو بهتر کنن فقط بیماری ما رو شدیدتر میکنن..از بس که انرژی منفی میدن..ما هم انگار اینطور مواقع دوست داریم دیگران برامون دل بسوزونن..اینه که کمتر در برابر انرژی های منفی مقاومت می کنیم و بیماری رو بیشتر می پذیریم...همسری هم قبول کرد...حالا دیگه همسری کمی اون عادت خود لوس کنی شو ترک کرده یعنی به دیگران نمی گه که مریضم یا فلان جای بدنم درد میکنه اما دیگه دو برابر خودش برای من لوس میکنه...اشکال نداره از دلسوزیهای نابجای دیگران بهتره...حداقل خودم به عینه دیدم که روحیه اش خیلی بهتره و بیماریشم کمتر طول میکشه و دیگه نمیفته توی رختخواب..یه کمی سوپ جو درست کردم براش..ایشالا که بخوره و زودی خوب بشه...

 
 

ساحل : ٥:۳٧ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦

 

برگشتم

 

دیشب از شمال برگشتم...به به چقدر هوا خوب بود...خنک و در عین حال آفتابی...جون می داد برای قدم زدن توی جنگل و کنار ساحل..البته من که عین این دو روز رو مثل آدم آهنی در حال بالا پایین رفتن از پله ها بودم..از آموزش به دبیر خونه...از دبیر خونه به واحد رایانه...از واحد رایانه به دفتر تحصیلات تکمیلی...ماشالا...اینقدر هم که بدنم نرمه و ورزشکارم هنوزم پاهام درد میکنه...سمیه(دوستم) بهم میگفت مگه نشنیدی اینجور جاها رو با کفش آهنی میان تو چرا کفش پاشنه دار پوشیدی؟ حداقل مث من کتونی می پوشیدی که بتونی قشنگ از طبقه ۴ بپری زیر زمین توی دبیرخونه...خلاصه که خیلی دویدم و خستگی دانشگاه نوردی هنوز توی تنمه. اما خداییش راست میگن که هیچ جا خونه آدم نمیشه وقتی رسیدم خونه احساس میکردم که توی بهشتم.آروم...گرم...راحت...ما(من و سمیه) این دو شب رو که شمال بودیم مهمانسرای دانشگاه بودیم...امکانات که نگو....نظافت که آخرش بود...دلمون به یه تلویزیون خوش بود که حداقل باهاش سرگرم شیم...که اونم همش ادا در میاورد..موقع پخش فیلمها قاطی میکرد و میرفت یه کانال دیگه یا همش می پرید و ما آدما رو راه راهی می دیدیم، اما موقع پخش آگهی ها سالم و سرحال بود.فکر کنم تلویزیونه رو صداسیما برای تبلیغ، هدیه داده بود به مهمانسرا...سمیه هم همش باهاش ور میرفت  و می گفت الان میزنم داغونش میکنما که البته دلش نمیومد.بعدشم امان از این تغییر ساعت اداری که حسابی اوضاع بی ریخت قبلی رو بی ریخت تر کرده بود...کارمندای محترم تازه ساعت ۹تشریف میاوردن و تا ساعت ۱۰ کامپیوتر رو روشن میکردن و خودشون رو پیدا میکردن .......ساعت ۱ هم الفرار..بعضیاشونم که ساعت ۱۲ تا ۱ رو عبادت میکردن......موقع کار هم که یا اس ام اس میزدن یا با تلفن حرف میزدن ...انگار نه انگار که کارمندن و وظیفشون راه انداختن کار مردمه.وای که چه اعصابی از ما خورد شد.....یه بارکی ر یی س ج م هو ر محترم این ۱ ماه رو تعطیل می کردن تا مردم تکلیف خودشون رو بدونن..به کارمندها هم زیاد فشار نیاد اونا هم که از خدا خواسته.ما هم تونستیم فقط یه سری از کارامون رو انجام بدیم... بقیه کارا می مونه برای بعد از تحویل پایان نامه تایپ شده...

الانم که بحث در باره روز عیدفطره...هنوز که هنوزه بعد از این همه سال برای رویت ماه مشکل داریم نمی دونیم کی عیده؟جمعه یا شنبه؟۲۹ روز باید روز بگیریم یا ۳۰روز؟اگه آدم بدونه کی عیده حداقل میتونه یه برنامه ریزی بکنه..ولی بااین بلاتکلیفی...خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه..الانم کلی کار ادیت پایان نامه مونده که واقعا حوصلشو ندارم......دلم یه مسافرت میخواد.من و همسری... بدون موبایل و کار و حرف و حدیث....فقط خوش بگذرونیم و پولارو خرج کنیم و باکمون هم نباشه... حوصله هیچکس رو ندارم...حوصله هیچ کس رو......دلم میخواد خودمو پیدا کنم ولی نمیدونم باید از کجا شروع کنم.در ضمن آی لاو یو آل..

 
 

ساحل : ۳:۱٠ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦

 

وابستگی

 

دلم یه کمی گرفته نمی دونم چرا ؟هر چی فکرمیکنم دلیلشو پیدا نمی کنم شاید به خاطرهواست که اینجورگرفته است...شاید به خاطر اینه که می خوام دوسه روزی برای کارای تسویه حساب دانشگاه برم شمال و از همسری دور باشم...نمیدونم هر چی که هست امیدوارم زودی رفع بشه چون اصلا حال خوبی نیست...من خیلی به همسری وابسته هستم  اگه جایی قرار بشه که برم و اون همرام نباشه غم تمام دنیا توی دلم میشینه.البته الان که دیگه درسم تموم شده ولی قبلا که مجبور بودم برم دانشگاه اونم تو یه شهر دیگه...چی می کشیدم؟ خدا می دونه...البته باز خوب بود که فقط سه ترم کلاس داشتیم اونم هفته ای یکی دو روز، بقیه شم پایاننامه بود که من چون استاد راهنمام تهران بود مجبور نبودم برم شمال و همین جا کارامو انجام می دادم.همسری هم همینجوریه یعنی کاملا به من وابسته است.مثلا اگه قرار باشه بره یه شهر دیگه برای ماموریت سعی میکنه منم با خودش  ببره..حتی اگه اون ماموریت یه روزه باشه یه جوری هماهنگ میکنه که منم بتونم باهاش برم.حالا اگه اون بره و من بمونم هر کی که منو ببینه سریع میفهمه یه ناراحتی دارم... منم که اصلا دوست ندارم بدون همسری جایی برم چون با همسری بیشتر از هر کس دیگه ای بهم خوش میگذره،همسری هر چی که توی خونه خوش اخلاقه توی مسافرت خوش اخلاق تر و مهربون تره... ایشالا که کارام زودی تموم بشه و برگردم پیشش...

دیروز آرایشگرم اومد خونه و یه حالی به این چهره تکراری من داد.موهامو کوتاه کرد البته نه کوتاه کوتاه تا سر شونم...بعدشم یه رنگ قهوه ای گذاشت که خیلی خوشگله و خیلی طبیعی به نظر می رسه...ابروهامم که بله دیگه.......همسری وقتی منو دید کلی ذوقید و داشت بال در می آورد... منم دیگه حسابی احساس خوشکلی مفرط میکردم( البته الان هم کماکان همون احساس رو دارم...) افطاری رو که خوردیم با همسری رفتیم بیرون و شام خوردیم. بعدشم یه کم خرید کردیم برای خونه. بعدشم که برگشتیم خونه  م ی و ه م م  ن و ع ه رو دیدیم...می دونید چرا اینجوری نوشتم...یه نگاهی به آمار وبلاگ خودتون بندازین چند نفر با سرچ این کلمه اومدن تو وبلاگ شما؟خیلی جالبه چند روز پیش توی روزنامه خوندم که توی یه سینما مردم رفته بودن فیلم ببینن، موقع پخش این سریال همه گفتن ما میخوایم این سریاله رو ببینیم... بعدشم همه فیلمو ول کردن رفتن توی سالن سینما سریال دیدن....خنده داره...یا فیلمه خییییییییییییلی افتضاح بوده یا این سریاله خیییییییییییییییییییلی قشنگه....یا مردم ما یه چیزیشون میشه؟!!!بابا شما رفتین سینما فیلم ببینین... چه اصراریه؟اگه میخواین سریال ببینین،بشینین توی خونتون راحت سریالتون روببینین.اگه هم اومدین فیلم ببینین خوب بشینین فیلمتونو تماشا کنین.. این سریالا رو که هزار بار پخش میکنن...لا اله الا...آدم چی بگه؟سکوت کنم بهتره..همیشه توی کشور ما ازین موجا هست.یه بار شوکت ونرگس(که البته اصلا در حد م ی وه م م ن و عه نیست) یه بار پدرسالار یه بار.......آخرشم چی از این سریالا گیرمون میاد نمی دونم؟همش دعوا و موش و گربه بازی...فکر کنم ماها صحبت مشترکی به جز این سریالا نداریم....والا.....مخصوصا اگه موضوعش دعوای پدر شوهر و عروس و تجدید فراش حاج آقا و دعوای زن و شوهر و....باشه...سخنرانی تموم شد شما هم اگه نظری دارین بفرمایین.

 
 

ساحل : ۳:٤٧ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٦

 

پراکنده

 

۱-دیروز داشتم سایت دانشگاه پیام نور رو نگاه می کردم دیدم اسامی قبولی های دکترا رو زده بود...منم با اعتماد به نفس اسامی رو نگاه کردم که دیدم اسمم نبود...همسری هم که فکر میکرد من خیلی افسرده شدم و الان نیاز به روحیه و این حرفا دارم گفت که خب برنامه ریزی کن برا امسال، امسال حتما قبول میشی...من هم در جواب به دلداری های همسری اعلام کردم که تا اطلاع ثانوی اوردن اسم هرگونه کتاب و درس و امتحان توی این خونه عواقب ثانوی در پی خواهد داشت.این از این

۲-بهم پیشنهاد کار توی یه شرکت بیمه خصوصی رو دادن.من هم می خواستم راجع بهش فکر کنم که همسری زحمتمو کم کرد و گفت که به نظر من نری خیلی بهتره...اینم از این

۳-دو سه شب پیشا باز خواب ترانه رو دیدم( به همتون سلام رسوند)آخی ...میخواستم بهش شیر بدم ولی بلد نبودم...خواهرم میخواست بهم کمک کنه اونم همش غر می زد که تو که بچه داری بلد نبودی بچه می خواستی چی کار؟ خلاصه که کلی حال کردم با دختری اون شب...راستی برام خیلی جالبه من تا حالا بیشتر از ۱۰دفعه خواب ترانه رو دیدم...یه دختر کوچولوی سفید تپل...حالا موضوعات خوابها متفاوت بوده اما ترانه همون ترانه است.شما چطور؟یعنی منظورم اینه که آیا شما هم خواب بچتون رو که هنوز به دنیا نیومده دیدین؟

۴-امشب مهمون دارم ولی اصلا حوصلشونو ندارم...برادر شوهر گرامی و خانواده...یه عادت بد دارن این برادرشوهر من و همسرش...برای اینکه حال همدیگه رو بگیرن هر کدوم اون یکی رو با دیگران مخصوصا با من و همسری مقایسه می کنه...مثلا

(یه روز آفتابی بیرون از خونه)

برادر شوهر گرامی به جاری محترمه:میگم چه خبره اینقده آرایش کردی؟

جاری محترمه به برادر شوهر گرامی: مگه ندیدی اون روز ساحل چقدر آرایش کرده بود؟

(یه روز آفتابی دیگه توی خونه)

بچه برادر شوهر به پدرش:بابا شما میخوای ظرفا رو بشوری؟(این فقط یه سواله)

جاری محترمه به هر دو اونها:مگه نمی بینین همسری ساحل چقدر بهش کمک میکنه؟یه بار هم این(منظور برادر شوهر گرامیه) به من کمک کنه چی می شه؟

جالبه تا یه اختلاف هم بینشون پیش میاد به ما میگن تقصیر شماهاست...

برم حداقل خونه رو یه کم مرتب کنم، یادم باشه آرایش نکنم، نذارم همسری بهم کمک کنه و ..

 
 

ساحل : ٢:٤٩ ‎ب.ظ

 

 
ساحل



نویسندگان
ساحل


آرشیو وبلاگ
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦

لینک دوستان
خانومک
شاهزاده ای بدون اسب سفيد
و این منم یک زن
ما دو نفر
مادرانی مثل من
اوج خوشبختی
درددلهای يک مادر
قصه عشق من و تو
کفشدوزک سميرا جون
ساناز جون
زندگی مخملی
بهشت من
خانوم خونه
پانیذ جون
نی نی سایت
بانو خانم
کوير ام اس
دکتر ميرسيدی
بچه مثبت
خاطرات زندگی من
دنيای پر از عکس و حرف نگفته
شيرين يا تلخ؟
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]